تبليغاتX
در انتظار یار - باز هم نیامدی...

دوباره جمعه آمد و رفت و باز هم نیامدی . آقا جان! پس وفای به عهد چه می شود؟ کمی هوای دل ما را هم داشته باش. آخر تا کی؟ ‏بی حرمتی ها، بی عدالتی ها، بی توجهی ها و بی دینی ها مانند بغض در گلویمان جا خوش کرده و دَم نمی زنیم. گویی هر قدر ‏بیش تر کشف و اختراع می کنیم، جاهل تر می شویم. آخر از کجای این دنیا شکایت کنیم؟ ظلم از در و دیوار و سر و رویمان ‏می بارد. نمی خواهی بیایی؟ انگار تمام دنیا، در و دیوار، انسان و حیوان، ماه و ستاره، شب و روز دست به دامانت شده اند. انگار ‏تمام دنیا با هم اللهم عجل لولیک الفرج می گویند. ‏
دلمان تنگ است، دیگر طاقت دوری نداریم. آقا جان می شنوی؟ دیگر تحمل هیچ چیز را نداریم. فقط تو را می خواهیم، تو را. ‏پس این منجی عالم بشریت کی می خواهد بیاید! ‏
عصر، عصر مرگ است؛ مرگ عاطفه، مرگ عشق، مرگ امید. دیگر کار از دعا و اشک و ناله گذشته و این ها کفایت نمی کنند. ‏دیگر حتی این دل نوشته ها هم راه به جایی نمی برند و تنها گره گشای معما تویی.‏

پس بیا ای گره گشای معماهای بزرگ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 17:21  توسط مصطفی امینی  |